در کوچه پس کوچه های شهری دیگر قدم میزنم. هوا مثل همیشه، آسمان هم آبی کبود.
هرچه فکر کردم، دیدم اگر آدم ننویسد می پوسد، می میرد.
آمدم بنویسم
یادها هجوم آوردند
بغض راه گلو را بست
هوای سنگینی دارد دنیای تک تک ما آدمها.
دلهایمان لبریز از ناگفته هاست
و بیچاره قلبهایمان که چه ها می کشند از دست احساسمان.
در کنجی از این دنیا، دوباره می نویسم. ساکت و خاموش.
+یادِ همگیتان بخیر
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
به خودمانمان که آمدیم٬ دیدیم «این نیز بگذرد» چیزی را که با خود برده، تنها روزهایی از روزهای جوانیمان بوده.
#واو_الف
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
هر کسی رو که می بینم می پرسن نمیخوای برگردی؟!
با اینکه همشون می دونن برگشتن به عقب همیشه اشتباه بوده.
همه میگن برگرد، تنهایی سخته از پا در میای!
با اینکه میدونن تکیه به آدما از تکیه به یک دیوار کاهگلیِ فرسوده خطرناک تر شده
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
شاید روزی در خلوتت که زیر سقف آبی رنگ آسمان نشسته ای از خودت بپرسی چرا به این دنیا آمدی!
و من امروز برایت خواهم نوشت؛
فرض کن آمده ای تا یک انسان را نجات دهی. و آن کسی نیست جز "خودت".
وقتی " خودت" را نجات دادی یعنی یک جهان را نجات داده ای.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
من همیشه به اشتباه توکل کرده ام؛
درست بعد از زدنِ تمامِ درهای ِ به ظاهر باز
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
پدر در راه است و تا یک ساعت دیگر می رسد. خیالم آنقدرها هم که فکر می کردم به وقت آمدن پدر آسوده نیست. با اتفاقاتی که امروز افتاد و مرا بهم ریخت.
تازه می فهمم که پدرم چه صبری داشت در برابر اتفاقاتی که در زندگی برای خود و فرزندانش رخ داد. تازه می فهمم چه بار سنگینی ست زندگی و چه قامتی دارد پدر که بعد از آن همه اتفاقات هنوز می توانم به او تکیه کنم و تمامِ غربت این شهر را با شنیدن صدایش از پشت تلفن از خاطر ببرم.
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: سارا پارسامنش