پاییز نود و شش - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 15:25
در کوچه پس کوچه های شهری دیگر قدم میزنم. هوا مثل همیشه، آسمان هم آبی کبود. هرچه فکر کردم، دیدم اگر آدم ننویسد می پوسد، می میرد. آمدم بنویسم یادها هجوم آوردند بغض راه گلو را بست هوای سنگینی دارد دنیای تک تک ما آدمها. دلهایمان لبریز از ناگفته هاست و بیچاره قلبهایمان که چه ها می کشند از دست احساسمان. د...
کودکی - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 15:25
گفتم اول از جاودانگی کانال مطمئن بشم، بعد بیام اطلاع رسانی! قدمتون رو چشم.Telegram me: @Koodak_i
عمر گران می گذرد - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 14:39
دلمان که گرفت، گفتیم «این نیز بگذرد» و خودمان را زدیم به کوچه پس کوچه های بی عاری! به خودمانمان که آمدیم٬ دیدیم «این نیز بگذرد» چیزی را که با خود برده، تنها روزهایی از روزهای جوانیمان بوده. #واو_الف
به ما بپیوندید - تاریخ: 1396/4/3 ساعت: 10:13
Telegram me: @Sarv_ir پ.ن : اینجا همچنان بسته خواهد ماند. برای تصمیم بزرگی دورخیز کرده ام برایم عاقبت بخیری را از خدایتان بخواهید.
دلیل از این محکمتر؟! - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 8:36
رسانه متخصصان و اهل قلم بلاگ خیلی خوب است. خیلی امکانات هم دارد. مثل بلاگفا یک روز که از خواب بیدار می شوی تمام آرشیوت را یک شبه به باد فنا نداده است (لااقل تا به امروز). اینکه در کنج هر وبلاگ یک عبارت "این وبلاگ را دنبال کنید" وجود دارد هم خیلی خوب است. خیلی! دیگر نیاز نیست آدرس وبلاگ مورد علاقه ا
ماهی قرمز کوچک - تاریخ: 1396/1/2 ساعت: 15:28
درختان سبز می پوشندنسیم جاری می شود در کوهسارگلهای شقایق در گوشه گوشه ی جاده ها می رویندماهی ها به اسارت می روند در تنگی بلوریرودخانه و سنگهایش دلتنگ ماهی هاماهی ها دلتنگ رودخانه و سنگهایشسال نو می شودو من دلتنگ از این آیین به اسارت بردن ماهی های کوچک قرمز...+ سال نو شد، خیالِ تو تکرار شد.بشنوید
به امیدِ دیدار - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
رفتی که آبی باشی بر آتش ندانستی آتشی شدی بر دل #واو_الف
همان بِه خاموشی - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
هر کسی رو که می بینم می پرسن نمیخوای برگردی؟! با اینکه همشون می دونن برگشتن به عقب همیشه اشتباه بوده. همه میگن برگرد، تنهایی سخته از پا در میای! با اینکه میدونن تکیه به آدما از تکیه به یک دیوار کاهگلیِ فرسوده خطرناک تر شده
نقاب - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
نمی دانم باید اسمش را چه بگذارم. ترس؟ عادت؟ برای از دست ندادن ِ ادمهای اطرافمان هیچوقت خودِ واقعی مان را نشان نداده ایم. انگار می ترسیم اگر آنچه که هستیم را نشان دهیم اطرافیان تردمان می کنند و آنها را از دست می دهیم. عادت کرده ایم به نمایش دادن آنچه که نیستیم. بگذار اینطور بگویم؛ ما انسانها آنی نیست...
من میخواهم بیدار شوم - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
باران باید بند بیاید تا بتوانم وسایلها را به خانه ی جدید انتقال دهم. کنار پنجره می نشینم و خیابان را نگاه می کنم، عابرهای پیاده و چترهای رنگی شان را. دختر بچه هایی که مسیر مدرسه تا خانه را رهایی می دانند و آزادانه در خیابانهای شهر آواز سر می دهند و بی توجه به "حال"، لحظه را دریافته اند. چه مستانه زی...
معمای ِ هستی - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
شاید روزی در خلوتت که زیر سقف آبی رنگ آسمان نشسته ای از خودت بپرسی چرا به این دنیا آمدی! و من امروز برایت خواهم نوشت؛ فرض کن آمده ای تا یک انسان را نجات دهی. و آن کسی نیست جز "خودت". وقتی " خودت" را نجات دادی یعنی یک جهان را نجات داده ای. 1395/11/20... 00:56دریافت
وقتی که همه درها بسته می شوند - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
من همیشه به اشتباه توکل کرده ام؛ درست بعد از زدنِ تمامِ درهای ِ به ظاهر باز بشنوید 1395/11/10 ساعت 20:04
سرو همچو پدر (!) - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
پدر در راه است و تا یک ساعت دیگر می رسد. خیالم آنقدرها هم که فکر می کردم به وقت آمدن پدر آسوده نیست. با اتفاقاتی که امروز افتاد و مرا بهم ریخت. تازه می فهمم که پدرم چه صبری داشت در برابر اتفاقاتی که در زندگی برای خود و فرزندانش رخ داد. تازه می فهمم چه بار سنگینی ست زندگی و چه قامتی دارد پدر که بعد ا...
کوچکِ بزرگ - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
مگر تو چقدر بزرگ شده ای که می گویند در بیمارستان، کودکانِ هم سن و سال خودت را دلگرمی شده ای؟! تو کوچکترین انسانِ بزرگ زندگی ام هستی.
روز آخر، بوستانِ لاله - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
گذشته ها گذشت. تو دور از من ، بی من، بزرگتر شدی. من دور از تو، بی تو، با همان خاطرات ِ نه چندان بزرگ و شیرین بزرگتر شدم. نُه سال با همان عطر شالیز در خیابانهای شهر قدم زدم. نُه سال خیال پردازی، نُه سال خیالِ خامِ داشتنت، نُه سال امیدِ یکبارِ دیگر با تو بودن! بگذار برای آخرین بار در خیال و ذهنم با تو...
پشتِ هیچستان - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 0:41
چشمهایم را بسته امدستهایم را باز کرده امبر لبِ بامِ زندگی راه می روم.بی پرواشاید هم بی هدفانتهایِ خط را که می دانم، همیشه نقطه ای می نشیند بر لبِ آخرین خط. چشمهایم را که باز کنم زندگی ام رسیده به همان لبِ آخرین خطِ زندگی.نقطه.چشمها بسته.